یادداشتی از فرزانه روستایی
سهیلا قدیری تنهاترین و بی پناه ترین ایرانی که زندان های کشور تاکنون به خود دیده، دیروز اعدام شد. نه کسی را داشت که برای اعدام نشدنش به دادستان التماس کند و نه حتی بیرون در زندان اوین کسی منتظر بود تا انجام اعدام را به اطلاعش برسانند. کسی بدن بی جان او را تحویل نمی گیرد و هیچ ختمی به خاطر او برگزار نمی شود. از همه درآمدهای نفتی کشور فقط چند متر طناب نصیب گردن او شد و از 70 میلیون جمعیت ایران تنها کسی که به او محبت کرد، سربازی بود که دلش آمد صندلی را از زیر پای سهیلا بکشد و به 16سال بی پناهی و فقر و اوارگی او پایان دهد و او را روانه آن دنیا کرد که مأمن زجر کشیدگان و بی پناهان و راه به جایی نبردگان است.
سهیلا 16 سال پیش از خانواده ای که هیچ سرمایه مادی و فرهنگی نداشت تا خوب و بد را به او بیاموزد، فرار کرد و میهمان پارک های میدان تجریش شد. حال او یک دختر شهرستانی یا دهاتی با لهجه کردی و لباس هایی بودکه به سادگی می شد دریافت به شمال تهران تعلق ندارد و از این جا بود که میهمان ثابت گرسنگی و سرمای زمستان و گرمای تابستان و نگاه کثیف و هرزه رهگذران شد. پس از سال ها آوارگی در حالی که فرزند ناخواسته ایی را حمل می کرد، از سوی پلیس دستگیر شد و برای اولین بار در زیر سقف بازداشتگاه احساس خانه و مأمن داشتن را تجربه کرد. به گفته خودش کودک پنج روزه اش را کشت چون تحمل سختی و گرسنگی و آوارگی کشیدن فرزند دلبندش را نداشت. وقتی وکیل در جلسه دادگاه از او می خواهد که بگوید: «دچار جنون شده بودم فرزندم را کشتم»، زیر بار نرفت و باز تأکید کرد من عاشق کودکم بودم زیرا به غیر از او کسی را نداشتم ولی نمی خواستم فرزند یک مرد معتاد و یک زن ولگرد بی پناه به روزگار من دچار شود. منطق زن فقیری که در دادگاه تکرار می کرد من روی سنگفرش های خیابان و زیر باران بزرگ شده ام، آن کودک بی پناه تر از مادرش را به کام مرگ کشاند وپس از دوسال مادرش نیز به سرنوشت مشابهی دچار شد.اعدام بی پناه ترین ایرانی این سؤال را مطرح می کند که گناه ولگردی و هرزگی یک انسان فقیر و بی پناه و راه گم کرده بزرگ تر است یا گناه جامعه ثروتمندی که برای فنا نشدن امثال سهیلا اقدامی نمی کند. قبح فسق و فجور سهیلا زشت تر است یا این که کسی در مناطق شمال تهران از شدت گرسنگی به تن فروشی روی آورد. و در نهایت وجود امثال سهیلای ولگرد و قاتل برای یک جامعه پر ادعا و پر از مراسم پر ریخت و پاش زشت تر است یا بی تفاوتی نسبت به این که در لابه لای کوچه پس کوچه های حوالی میدان تجریش، انسانی در اثر سرمای دی و بهمن چنان به خود بلرزد که برای نمردن از سرما و گرم شدن، هر شب را در خانه یی سپری کند. حال که از فقر و بی پناهی و به تعبیر برخی، استضعاف امثال سهیلا احساس گناه نکردیم، از گرسنه ماندن او در خیابان های پر از رستوران تجریش شرمنده نشدیم، و از این که جایی را نداشته تا شب های زمستان را در آن سپری کند. فرجام سهیلا قدیری و کودک پنج روزه اش ثمره یک بی عدالتی و یک ظلم غدار اجتماعی است که برای سرو سامان و پناه دادن به امثال سهیلا چاره ای نیندیشیده. اگر نگاه سنتی خشن و بی عاطفه سیاه و سفید جامعه خود را به تجربه دیگر جوامع متوجه کنیم، درمی یابیم بسیاری از کشورها راه حل هایی را تجربه کرده اند. کشورهایی اروپایی مراکزی را دایر کرده اند که هدف از سازمان دهی آن پناه داده به کسانی است که برای مدت کوتاهی یا اساساً سرپناهی ندارند و بدون سرپناه فنا
می شوند.
حتی در کشور ثروتمندی همچون سوئد یا انگلیس زنانی که در اثر اختلاف خانوادگی از خانه فراری می شوند، به مکان های تعریف شده ای هدایت می شوند تا آرامش بیابند و به زندگی عادی بازگردند. برای جامعه ایی که مفتخر است هر ساله در مراسم و مناسبت ها تعداد دیگ های بار گذاشته شده صد تا صد تا اضافه می شود و بسیاری از نهاد ها با یکدیگر رقابت می کنند، تأمین زندگی دو هزار یا پنج هزار نفر امثال سهیلا هزینه و سازماندهی کمرشکنی محسوب نمی شود.
اعدام امثال سهیلا به عنوان نماینده فقیرترین اقشار آسیب پذیر که از یکی از دور افتاده ترین شهرهای غرب کشور به تهران پرتاب شده، کدام حس عدالت طلبی کجای نظام قضائی ما را اقناع می کند و پاسخ می گوید.
آیا سهیلا قدیری شهروند دارنده شناسنامه کشور ایران به خاطر محرومیت و فلاکتی که کشید و نقل آن، اشک همگان را در دادگاه درآورد باید غرامت دریافت می کرد یا حکم اعدام.
یک هفتاد میلیونیوم درآمدهای نفتی ایران که بالغ بر 735 میلیارد دلار می شود معادل 10 هزار و پانصد دلار یا 10 میلیون و 500 هزار تومان می شود. سهم سهیلا به عنوان عضوی از جامعه 70 میلیونی ایران با یک حساب سرانگشتی 10500 دلار یا 10 میلیون و 500 هزار تومان می شود. در شرایطی که بسیاری از اقشار جامعه ایران با تحصیل در آموزش و پرورش و تحصیلات دانشگاهی مجانی و با دریافت یارانه های بهداشتی، غذایی و دارویی بسیار بیشتر از 10500 دلار از سهم درآمد نفتی تسهیلات دریافت کرده اند، سهیلا به عنوان شهروند جامعه ایران هیچ گاه امکان
بهره مندی از هیچ تسهیلات دولتی و ملی را نداشت. به همین لحاظ سهیلا به عنوان کسی که نتوانست از هیچ امکاناتی بهره مند شود، باید حداقل 10 میلیون و 500 هزار تومان سهم خود را از درآمدهای نفتی 30 سال گذشته دریافت می کرد. و نیز به خاطر محرومیت هایی که به آن دچار شد و عقب ماندگی مضاعفی را بر او تحمیل کرد، مبالغ دیگری را نیز باید به عنوان خسارت دریافت می کرد، به این ترتیب سهیلا با داشتن 10 میلیون و 500 هزار تومان امکان آن را داشت تا اتاقی را اجاره کند، کار شرافتمندانه ایی را بیابد و شب ها از گرسنگی و زمستان ها از سرما به خود نلرزد.شاید او می توانست خانواده ایی تشکیل دهد و لذت مادر شدن و همسر بودن را تجربه می کرد و نیز فرصت می یافت به جای کشتن فرزند دلبندش با شیرین زبانی و شیطنت های کودکانه او آرامش یابد.
اما سهیلا به جای آرامش خانواده و همسر و فرزند، در فشار حلقه طناب دار آرام گرفت. حداقل او دیگر گرسنگی نمی کشد، از سرما به خود نمی لرزد و نگاه های هرزه را تحمل
نمی کند. بی تردید در رحمت و غفران خداوند رحمان و رحیم آرامش یافته است.
روزنامه اعتماد 30/7/88
کجایی گل آقا که یادت بخیر!!!



شعر نوي گـــــــــــــــــل اقــــــــــا يــــــــــــــــي!!
پس از من دولتي آيد
که ديگي را که من دادم گرو!!
تا اين که شلوارم شود آزاد
تا آن را گرو سازم براي رخت فرزندم
که با انها کوپن هايم شود آزاد . الي آخر....
زدستان گروگان گير ها ! گيرد براي من!!!
****
پس از من دولتي آيد !!
که کفشي را که من ده بار تختش را
عوض کردم
ز پايم مي کند خارج!!
و کفشي تازه مي بخشد به پاي من
****
پس از من دولتي آيد
که هرجا بر سر هر کوچه اي يک کارخانه
مي کند تاسيس!!
واز ژاپن تمام مردم بيکار آنجا نيز مي آيند
و ما هم مي کنيم اخراج انها را!!
و مي بنديم در هاي توالت را به روشان
توي مهر آباد!!
*****
پس از من دولتي آيد!!
که هر ماهي حقوقم را به نرخ ارز آزادي که مي دانيد
پولش را کند پرداخت!
وليکن. ليک اما . من ندارم کم درون خانه ام چيزي
ومن اصلا نمي دانم چگونه خرج سازم
پولهايم را!!!
وحتي بانک ها هم پولهایم نمي گيرند
براي انکه جايي نيست ديگر
در حساب من براي ثبت ارقامش!!
و من مجبور خواهم بود . پولم را بريزم توي جوي آب
و جوي آب مي گيرد!!!
پس از آن شهرداري مي کند من را جريمه سخت
و چند گوني پرازپول و دلارم مي دهد با زور!!
و لي من مي نمايانم شکايت صبح فردايش
و پس فرداي آن در يک شب تاريک و مامانى!!
به ياد دوست من (( كسرى))!!(( درون يک شب سرد زمستاني))
يورش ارند ماموران آن با وانتي پر پول
و مي ريزند (( پولان )) را درون خانه ام
يک فص ! کتک هم ماليات آن!!
.... ومن مثل همين حالا
به روي تخت بيماري که مي بينيد!! مي افتم
ومن مثل همين حالا!!!!
همان طوري که بابايم به من فرمود:
وبايستي شما هم در دم اخر!!!
به فرزندان خود گوييدو مي گوييم:
پس از من ......دو.....ل......تي.....
![]()
![]()
![]()
یادی از گل آقا!!!
به بهانه مبارزه با گرانی وآغاز فصل سرگردانی چایکاران
- ای غلام ! که زمام آبدار خانه در کف با کفایت تو!
این شیر را مهار کن!!
- کدام شیر را قربانت گردم؟!
- همین شیر سماور را!!
- قربانت بشوم! این (( شیر سماور)) است.... (( تورم)) نیست!
وانگهی ما شاغلامیم . وزیر دارایی* که نیستیم!!
- عجیب ... پس بفرما قصد تضعیف مسئولان را داری؟!
- نه به جان عزیز خودت..... ایشا ن خودشان فرمودکه ما تورم را
با بودجه سال70 مهار خواهیم کرد!!
- صحیح... پس یک دیشلمه ای بده تا نفسی تازه کنیم!!
- نداریم! قربانت گردم . چایی نداریم ! قوری دمر کردیم !
تا آقای وزیر کشاورزی چایی!! را مهار کند.... شما یک مختصر تامل
بفرما... همین روزها همه چی مهارمی شود!!
آبدار خانه ما نیز هکذا!!!
گل آقا 20/9/ 69
پاورقی!!!
*
آن موقع وزیر دارایی داشتیم!
انگار تضعیف کردن مسولان همیشه رسم بود!*
*یادش بخیر!! سال ۷۰ قوری چای شاغلام دمر ش!د
! الان خود چایکاران دمر شدند!!
این به آن در!!!
به بهانه گرم شدن هوا و پرواز شبانه پشه های ...... این پست تکراری
شد !البته با این تفاوتکه دفعه اول قبل از ازدواج بود الان بعد از ازدواج!!!
( جای خالی را با سلیقه خود پر کنید و از گل آقا جایزه نگیرید!!!)
پشه و ازدواج مجدد!!!
توجه: قابل توجه دوستان مجرد!!!!!!( لطفا پشه را با تشدید بخوانید!!)
آن شنیدم پشه ء زن مرده ای!
پشه زن مرده و افسرده ای!
چون عیالش مرد در مرگش گریست
مدتی بی همسر و بی زن بزیست!
عاقبت گفتند اورا دوستان!
هست فیلی ( ماده) در ( هندوستان)!!
شوهر او زد از این دنیا به چاک!!
زیر ماشین رفت ناگه شد هلاک!!
خواستگاری کن که آید در برت!
چون که تنهایی. شود او همسرت!
این نصیحت پشه را خوشحال کرد!!
زود از این گفتار استقبال کرد
بال پر بگشود در روی هوا
رفت سوی فیل . با شورو نوا
پشه او را خوشگل و زیبا بدید
عشقی از وی آمدش در دل پدید
گفت ای فیل ملوس و عشوه گر!!
از همه خوبان عالم خوبتر!
آن شنیدم شوهرت رفته ز دست
مانده ای تنها که این خیلی بد است
من هم از روزی که بی زن مانده ام
پشه ای آواره و در مانده ام!
حرف مردم را نباید کم گرفت
بایدت این آبرو محکم گرفت
چاره این دردو هم راه علاج!!
ازدواج است ازدواج است ازدواج!!
تو زن من باش من نان آورت!!!!
فخر کن بر شوهر نام آورت !!!
فیل ماده چون شنید این حرف گفت:
ازدواج ما بود یک حرف مفت!
در نظر آور کنون آینده را
کی توانی داد خرج بنده را؟؟!
کودکی آید اگر از ما پدید ؟!
از عجایب باشد و نوع جدید!!
مانع دیگر که اصل مطلب است!؟
باعث تشویش در روز و شب است!!
این که تو در آسمان پر میزنی!
کی دگر روی هوا فکر (( زنی)) ؟؟
شب نیایی گر به منزل . من کجا؟
دسترس دارم به تو ای نا قلا؟؟؟
من چه می دانم کجا خوابیده ای ؟؟
یا برای من چه خوابی دیده ای؟؟
روز و شب من در زمین تو در هوا
وصلتی اینسان نمی باشد روا !!
بی تناسب چونکه باشد ازدواج
جز طلاق آنرا نباشد خود علاج!
این طلاق و این جدایی ها همه
بین آدمها بود بی واهمه!!
پند من بشنو تو در ختم سخن!!
بی تناسب زن مگیر ای هم وطن!!
۱۱ آذر سالروز شهادت میرزا کوچک جنگلی گرامی باد![]()

یونس معروف به میرزا کوچک فرزند میرزا بزرگ بسال ۱۲۵۷ ه.ش. در شهرستان رشت محله استادسرا در خانواده ای متوسط چشم به جهان گشود..وي سنین اوّل عمر را در مدرسه حاجی حسن واقع در صالح آباد رشت و مدرسه جامع به آموختن صرف و نحو و تحصیلات دینی گذرانید. چندی هم در مدرسه محمودیه تهران به همین منظور اقامت گزید. با این سطح تعلیم میتوانست یک امام جماعت یا یک مجتهد از کار درآید، امّا حوادث و انقلابات کشور مسیر افکارش را تغیير داد و او را به راهی دیگر کشاند.
میرزا دارای دو خواهر و دو برادر، یکی بزرگتر از خود بنام محمّدعلی و دیگری کوچکتر بنام رحیم، بود، که هر دو نفر بعد از میرزا وفات یافته اند. بنا به روایات او مردی خوش هیکل، قوی بنیه، زاغ چشم و دارای سیمائی متبسم و بازوانی ورزیده بود. طرفداران او می گویند از نظر اجتماعی مردی با ادب، متواضع، خوش برخورد، مومن به اصول اخلاقی، آدمی صریح اللهجه و طرفدار عدل و آزادی، حامی مظلومان و اهل ورزش بود و از مصرف مشروبات الکلی و دخانیات خودداری می کرد. میرزا در سنین آخر عمرش همسری برگزید.
میرزا در واقعه مشروطیت به انقلابیون پیوست و در فتح قزوین شرکت نمود. او بانی جنبش جنگل بود که بتاریخ ۱۲۹۳ ه.ش. شروع به مبارزه مسلحانه بر ضد ارتش خارجی داخل خاک ایران و بریگاد قزاق، که زیر دست افسران روسی تعلیم و تربیت شده بودند، زد. تعداد زیادی از انقلابیون جنگل هم در درگیریهای مسلحانه با لشکران انگلیس، روسیه و ارتش سلطنتی قاجار کشته شدند.
جنگلی ها هدف خود را "اخراج نیروهای بیگانه، رفع بی عدالتی، مبارزه با خودکامگی و استبداد و برقراری دولتی مردمی" اعلام می کردند. در همین راستا در روز یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۲۹۹ هجری شمسی قوای جنگل با انتشار بیانیهای تشکیل کمیته انقلاب سرخ ایران و الغاء اصول سلطنت و تأسیس حکومت جمهوری را اعلام نمودند و یکروز بعد کمیته انقلاب هیئت دولت جمهوری را معرفی کرده، که میرزا عنوان سرکمیسر و کمیسر جنگ را داشت. امّا هنوز دولت تازه انقلابی سامان نگرفته بود که با حمایت بلشویکهای روس اغتشاش انقلابیهای سرخ طرفدار شوروی آغاز گردید که نهایت جمعه ۱۸ تیر ۱۲۹۹ میرزا به عنوان اعتراض از رشت به فومن رفت و قبل از حرکت دو نفر نماینده با نامه مفصلی برای لنین به مسکو فرستاد که در آن ذکر شده بود: "در موقع، خود به نمایندگان روسیه اظهار کردم که ملّت ایران حاضر نیست پروگرام بلشویکها را قبول کند".
بتاریخ شنبه ۹ مرداد ۱۲۹۹ طرفداران شوروی با رهبری و حمایت فرمانده قوای مسلح شوروی و مدیر بخش سیاسی و امنیت نظامی آن در رشت بر ضدّ میرزا کودتا کردند. همه طرفداران میرزا را هرکه و هرجا بود دستگیر و بازداشت کردند. آنها دولت جدیدی اعلام که احسان اله خان سرکمیسر و کمیسر خارجه و (سید جعفر جوادزاده) سید جعفر پیشهوری معروف کمیسر داخله شد.اختلافات، بگیر و ببندها بالا گرفت و قوای جنگل تضعیف گردید. بفرمان احمدشاه قاجار قوای دولتی بریگاد قزاق به سرکردگی سردار سپه برای سرکوبی قوای سرخ وارد رشت گردید که چندین برخورد جنگی بین دو قوای بوجود آمد که گاه نیروهای دولتی پیشروی و گاه عقب نشینی میکردند. در نهایت با مذاکرات پشت پرده قوای سرخ خاک رشت و انزلی را ترک نمودند. لازم به ذکر است در این جنگها میرزا با قوای خود در فومن بود که بی طرف مانده و در فکر تجدید قوا بود.
قزاقها که بسرکردگی سردارسپه سعی به مذاکره با میرزا، قانع نمودن او که به مرکز بیاید و نیایت استقلال طلبان خود را از مرکز شروع نماید. بنا به دلایل عدیدی مذاکرات به شکست انجامید. یکی از این دلایل این بود که تعدادی از جنگلیها بمانند دکتر حشمت و یارانش قبلاً گول قول و فعلهای سردارسپه را خورده بودند تسلیم و به دار آویخته شده بودند.
در نهایت قوای قزاق از فرصت استفاده و طی شبیخونهای فراوانی، نیروهای جنگل را وادار به عقب نشینی نمودند و بعضی از سران تسلیم یا کشته شدند. میرزا باتّفاق تنها یار وفادارش، گائوک آلمانی معروف به هوشنگ، جهت رفتن به نزد عظمت خانم فولادلو، که همیشه از میرزا حمایت میکرد، به کوهای خلخال زدند ولی دچار بوران و طوفان گردیدند و سرانجام زیر ضربات خرد کننده سرما و برف بتاریخ ۱۱ آذر ۱۳۰۰، هنگامی که میرزا هوشنگ را به کول گرفته بود، از پای در آمدند.
کرم نام کرد (مکاری) که از خلخال عازم گیلان بود این دو موجود را در میان برفها دید و شناخت. بسیار ناراحت شد از اینکه تنها است و یاوری که بتواند به وظائف انسانی عمل نماید، ندارد. بااینحال سعی نمود با دادن ماساژ و خوراندن سنجد آنان به حال آورد ولی بی نتیجه و بی حاصل بسرعت بسوی آبادی و خانقاه شتافت و از مردم کمک خواست. اهالی که مرید میرزا بودند بسرعت به محل رسیدند و تن یخ زده هردو را به قریه آوردند ولی مرغ روحشان پرواز نموده بود.
خبر فوت میرزا که دوستان را متأثر و دشمنان را شاد نمود، بسرعت همه جا پیچید و از جمله بگوش محمّدخان سالارشجاع برادر امیر مقتدر طالش که از بدخواهان میرزا بود، رسید. نامبرده با عدّهای تفگچی به خانقاه رفت و اهالی را از دفن اجساد مانع کرد. سپس بمنظور انتقامجوئی و کینه دیرینه که با جنگلیها داشت دستور داد یکی از طالشهای همراه وی سر یخ زده میرزا را از بدنش جدا کند. رضا استکانی مزدور او سر از تن این مبارز وطن، استقلال و آزادی جدا و تحویل خان داد. نامبرده سر را ابتدا نزد برادرش امیر مقتدر بماسال و سپس فاتحانه به رشت برد و تسلیم فرماندهان نظامی کرد.
در کاوشی که از جیبهای میرزا نمودند تنها یک سکه نقره یک ریالی یافتند و بعد فاتحانه سر این سردار رشید را در مجاورت سربازخانه رشت، آنجا که معروف به انبار نفت نوبل است، مدّتها در معرض تماشا مردم قرار داده. سپس خالو قربان معروف که از یاران سابق میرزا بود و خودش را به سردار سپه فروخته و درجه سرهنگی گرفته بود، سر میرزا را به تهران و تسلیم سردارسپه نمود.
سر میرزا به دستور سردارسپه در گورستان حسن آباد دفن کردند. بعد یکی از یاران قدیمی میرزا بنام کاس آقا حسام سر میرزا را محرمانه از گورکن تحویل و به رشت برده و در محلّی موسوم به سلیمان داراب بخاک سپرد. در شهریور ۱۳۲۰ و فرار رضاشاه آزادیخواهان گیلان قصد داشتند جسد میرزا (تن بی سر) را با تشریفات شایسته از خانقاه طالش به رشت حمل کنند ولی ماموران جلوگیری کردند. در نتیجه به جهت پیشگیری از برخورد جسد میرزا را بطور عادی به رشت حمل و در جوار سر دفن کردند و هر سال ۱۱ آذر مراسمی ساده در مزار او در سلیمان داراب رشت برگزار میشود.
روحش شاد و یادش گرامی باد![]()
۱۱ آذر ۱۳۸۶ - فومن
از شمار دوچشم یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش
«كيومرث صابري فومني» (گلآقا) اديب و طنزپرداز معاصر، هفتم شهريور 1320، زمان حضور ارتش متفقين جنگ دوم جهاني در ايران، در صومعهسرا ـ يكي از شهرهاي استان گيلان در شمال ايران ـ به دنيا آمد. پدرش كه كارمند دونپاية وزارت دارايي و اصلاً اهل رشت بود، در سال 1317 به اداره دارايي صومعهسرا منتقل شد. در سال 1321 به اداره دارايي فومن انتقال يافت و چند ماه بعد در همان شهر درگذشت.
خانوادة او بسيار فقير بودند. مادر صابري فرزند يك روحاني از سادات ترك و مورد احترام مردم بود اما اين احترام كه سادات عمدتاً از آن برخوردار بودند، جنبة معنوي داشت و آنها همچنان در فقر و ناداري به سرميبردند. مادر صابري كه از معدود زنان باسواد شهر بود، در مكتبخانه قرآن تدريس ميكرد و اينكه تنها ممر معاش خانواده پس از مرگ پدر بود، تكافوي زندگيشان را نميداد. پس، برادرش كه در آن زمان 15 ساله بود، تحصيل را رها كرد تا با كار خود، به معيشت خانواده كمك كند.
صابري تحصيلات دبستاني خود را در شهر فومن گذراند. برادر بزرگ او كه چهارده سال از او بزرگتر بود، به سختي ميتوانست مخارج خانواده را تأمين كند. به همين جهت، ادامة تحصيل براي صابري دشوار شد. او پس از پايان تحصيلات ابتدايي، به شاگردي در يك مغازة خياطي پرداخت ولي در اواخر مهرماه همان سال، به اصرارِ مادر و دوستانش، تحصيل در دبيرستان را آغاز كرد. به دليل فقرِ مادي، بعد از اتمام دورة اول دبيرستان (9 سال تحصيل)، مجدداً به مغازه خياطي رفت و آنطور كه خودش ميگفت، پيشرفتهايي هم در اين رشته داشت. ناگفته نماند كه او در طول تحصيلات ابتدايي و متوسطه در مغازة برادرش كه تعميركار دوچرخه بود، شاگردي ميكرد.
در شانزده سالگي (1326) در امتحان ورودي دانشسراي كشاورزي ساري كه از شهرستان فومن فقط يك نفر را ميپذيرفت، قبول شد. دو سال در آنجا ـ كه شبانهروزي هم بود ـ تحصيل كرد و پس از قبولي در امتحانات، در سن هجده سالگي (1338) به عنوان معلم يك دبستان روستايي، به «كَسما» از توابع صومعهسرا رفت و يك سال در آنجا معلم بود. سال بعد از آن (1339) به دهي به نام «كوچه چال» از توابع «ماكلوان» در نزديكي فومن منتقل شد. او مدت يك سال، مدرسة چهار كلاسة آنجا را به تنهايي اداره ميكرد.
در بيست سالگي (1340) در رشتة ادبي، به طور متفرقه امتحان داد و ديپلم گرفت. همان سال، در كنكور رشتة سياسي دانشكدة حقوق تهران پذيرفته شد و همزمان با تدريس در دبستان و دبيرستان، به تحصيل پرداخت. او جز چند ماهي در سال اول تحصيل كه با دستگيري او در تظاهرات سياسي دانشگاه تهران مقارن بود، در كلاس درس حاضر نشد و فقط موقع امتحانات به دانشگاه ميرفت. با اين حال پس از چهار سال (1344) توانست ليسانس حقوق سياسي خود را از دانشكدة مذكور، دريافت دارد و اين در شرايطي بود كه در سال 1341 پس از يك دوره بركناري از كار معلمي، مجدداً و پس از محاكمة اداري، به كار معلمي برگشت و در دبستاني در شهرستان فومن به تدريس پرداخت. او هر ماه يك بار به مدت دو روز به دانشكده ميآمد تا جزوههاي درسي را از دانشجويان ديگر بگيرد و از روي آن نسخه بردارد.
صابري اولين شعرش را در چهارده سالگي هنگاميكه كلاس هشتم دبيرستان بود، براي درج در روزنامه ديواري مدرسهشان سرود كه يك غزل هشت بيتي با عنوان يتيم بود. علت اين نامگذاري كاملاً مشخص بود. او ميگفت: «از چهارده سالگي تا شانزده سالگي جمعاً نه شعر سرودم كه تمام آنها يا عنوان يتيم داشت يا درباره يتيم بود!»
اولين نوشتة صابري، بين سالهاي 1339ـ1336 در مجلة اميد ايران چاپ شد. عنوان آن شعر هم يتيم بود!
صابري در اولين سال تحصيل در دانشكده (1340) در تظاهرات دانشجويي شركت كرد و مضروب و دستگير شد. گردن او از ضربات باتوم به شدت آسيب ديده بود. او شعري به طنز و سياسي سرود و با امضاي «گردن شكستة فومني» براي توفيق ارسال كرد.
پس از چاپ اين شعر در چند شمارة بعد توفيق، صابري به طنزنويسي كشيده شد. او تا سال 1345 گهگاه اشعاري براي توفيق ميفرستاد.
سال 1345 با كمك «حسين توفيق» به تهران منتقل شد و در يكي از دبيرستانهاي تهران به تدريس پرداخت. او عصرها، همكار ثابت توفيق بود و پس از مدت زماني كوتاه، به معاونت حسين توفيق كه سردبيري توفيق را به عهده داشت، رسيد.
او در كنار اين كار، صفحهبندي و بعضاً اصلاح و آمادة چاپ كردن مطالب اعضاي هيأت تحريريه را نيز برعهده داشت. خود او بعدها ستون ثابتي را با عنوان «هشت روز هفته» مينوشت و تا زمان توقيف توفيق (1350) همكار ثابت آن بود. امضاهاي او در توفيق، عبارت بودند از: ميرزاگل، عبدالفانوس، ريش سفيد، لوده، گردن شكستة فومني و...
پس از تعطيلي توفيق، صابري به تدريس ادامه داد. او گهگاه اشعار جدي ميسرود كه جز به ندرت، چاپ نميكرد. او بعدها مجموعة اشعار جدياش را از بين برد چراكه معتقد بود شاعر متوسطي است. او متوسط بودن را دوست نداشت.
صابري بعدها در هنرستان صنعتي كارآموز تهران، با محمدعلي رجايي كه بعد از انقلاب اسلامي به نخستوزيري و رياستجمهوري رسيد، آشنا شد. اين آشنايي به دوستي صميمانة اين دو انجاميد و تا زمان شهادت محمدعلي رجايي (هشتم شهريور ماه 1360) ادامه يافت.
«برداشتي از فرمان حضرت علي (ع) به مالك اشتر»، عنوان پاياننامة مقطع ليسانس صابري است كه آن را بين سالهاي 1344ـ1343 نوشته است. به پيشنهاد شهيد رجايي، اين پاياننامه به صورت كتابي درآمد و اوايل سال 1357 به چاپ رسيد. ويرايش اين كتاب را همكار ديگر اين دو، حجتالاسلام سيدمحمد خامنهاي (برادر بزرگ حضرت آيتالله خامنهاي، رهبر انقلاب) برعهده گرفته بود. لازم به ذكر است كه اين كتاب، قبل از اين تاريخ، تا مدتي به صورت كپي، بين دانشآموزان و مردم پخش ميشد.
صابري در دهة پنجاه، بيشتر وقت خود را صرف مطالعه و تدريس كرد و در سال 1357 موفق به اخذ فوق ليسانس ادبيات تطبيقي از دانشگاه تهران شد.
پس از انقلاب در زمان نخستوزيري شهيد رجايي به مقام مشاورت فرهنگي و مطبوعاتي نخستوزير منصوب شد. در زمان رياستجمهوري شهيد رجايي به مشاورت فرهنگي رئيسجمهور رسيد و تا زمان شهادت رجايي در اين سمت باقي بود و هنگام رياستجمهوري آيتالله خامنهاي در همان سمت ابقا شد.
مشاغلي كه صابري از بعد از انقلاب برعهده داشته است، عبارتند از:
ـ عضو هيأت مؤسس انجمن موسيقي
ـ مشاور وزير مسكن و شهرسازي
ـ مديركلي دفتر آموزش بازرگاني و حرفهاي وزارت آموزش و پرورش (1358 تا 1359)
ـ تدريس در كلاسهاي حضوري دانشكدة مكاتبهاي
ـ تدريس در دانشكدة روابط بينالملل
ـ تدريس در مركز اسلامي آموزش فيلمسازي
ـ همكاري با معاونت امور بينالملل وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در سمت مشاور افتخاري (1363 تا 1369)
ـ عضو منتخب شوراي عالي انقلاب فرهنگي در كميتة نامگذاري
ـ عضو هيأت ايراني در كنفرانس سران كشورهاي غيرمتعهد (دهلي نو 1361)
او همچنين به هند، شوروي سابق، الجزاير، سوريه، ايتاليا، فرانسه، سوئيس، تايلند، تركيه، اتريش، مالزي، سنگاپور، كنيا و آلمان سفر كرده و سه بار (1374 و 1364 و 1363) به زيارت خانة خدا مشرف شده بود.
مشاغل سياسي نميتوانست صابري را ارضا كند، به همين علت به تدريج از مشاغل سياسي كناره گرفت و بُعد فرهنگي كار خود را وسعت بخشيد.
او كه مسؤوليت مجلة رشد ادب فارسي را برعهده داشت، گهگاه مطالبي براي روزنامة اطلاعات مينوشت. سفرنامة شوروي او كه بعداً با عنوان «ديدار از شوروي» به صورت كتاب منتشر شد، از اين دست مطالب بود.
او مدتها طرح ايجاد يك ستون طنز سياسي را در خاطر داشت. صابري در سال 1363 به حج مشرف شد. در بعثة امام خميني ـ رضوانالله تعالي عليه ـ روزانه، بولتني براي صد و پنجاه هزار حاجي ايراني منتشر ميشد كه شامل بيان مناسك و اخبار ايران و جهان و مكه و مدينه بود. او براي خواندنيتر كردن اين بولتن، ابتدا در مدينه و سپس در مكه، هر روز ستوني به طنز با عنوان «داستانهاي جعفرآقا» در خبرنامه مينوشت كه در ميان حجاج ايراني هواداران بسيار پيدا كرده بود.
صابري هنگام نقل خاطرات حج، ميگفت: «در مكه، به كعبه رفتم و در جوار كعبه، قلمم را درآوردم و رو به كعبه كردم و گفتم: من اين قلم را در خانة خدا، با خدا معامله كردم. خدايا تو شاهد باش كه من در راه اعتلاي دين تو و كشورم گام برميدارم. مرا از لغزشها مصون بدار و قلمم را از انحرافات حفظ كن.»
او پس از بازگشت از حج، مدتي روي طرح ستون طنز خود كار كرد. از ميان چند عنوان، نام «دو كلمه حرف حساب» را برگزيد و همچنين با نظر داشتن به يكي از اسامي مستعار خود در توفيق (ميرزاگل) اسم مستعار «گلآقا» را براي خود انتخاب كرد.
اولين دو كلمه حرف حساب گلآقا، بيست و سوم دي ماه 1363 در روزنامه اطلاعات به چاپ رسيد. طنز سياسي كه تقريباً از سال 1359 به اين سو تعطيل شده بود، با شكلگيري اين ستون طنز، دوباره به بار نشست و جان تازهاي گرفت.
با گذشت مدت زماني كوتاه از آغاز انتشار «دو كلمه حرف حساب»، صابري به عنوان مهمترين منتقد حكومت در داخل كشور، مطرح شد. قدرت قلم و جسارت صابري در بيان واقعيتهاي سياسي و اجتماعي، موجب شده بود كه او را سوپاپ دولت قلمداد كنند، ولي صابري بدون توجه به نظرات دلسردكنندهاي كه برخي عنوان ميكردند، به كار خود ادامه داد و ظرف مدت كوتاهي، توانست توجه بسياري از مردم، مقامات، ادبا، نويسندگان و رسانههاي داخلي و خارجي را به خود جلب كند. استاد محمدعلي جمالزاده از اولين كساني بود كه با ارسال چندين نامه، صابري را به ادامة راه تشويق كرد و طنز صابري را ستود.
صابري با اينكه مقام بالايي در نظام سياسي احراز كرده بود، كار طنز سياسي را بيشتر جدي گرفت و بدون اعتنا به سختيهاي كار، به راه خود ادامه داد.
پس از گذشت نزديك به شش سال از انتشار اولين دو كلمه حرف حساب، صابري كه پيش از آن تقاضاي انتشار يك هفتهنامة جدي به نام «فصل جديد» كرده و امتيازش را نيز گرفته بود، به دلايلي از انتشار آن منصرف شد و تقاضاي امتياز هفتهنامة طنز با نام «گلآقا» را كرد و توانست در آبان ماه 1369 اولين شمارة هفتهنامه گلآقا را منتشر كند. استقبال مردم از اين مجله، غيرقابل تصور بود. تمامي نسخههاي اولين شمارة هفتهنامه گلآقا، در سراسر تهران ظرف كمتر از نيمساعت به فروش رفت (شمارههاي سال اول گلآقا بعداً در تيراژ وسيع تجديد چاپ شد).
صابري بعد از آن، امتياز انتشار دو نشرية ديگر را هم گرفت. انتشار اولين شماره ماهنامه گلآقا در مردادماه 1370 و همچنين انتشار اولين سالنامة گلآقا در اواخر همان سال، نشان داد كه صابري با چنتهاي پُر، پا به عرصة طنز كشور گذاشته است و مردم ايران نيز با استقبال كمنظير خود، مشوق او در اين راه شدند.
نشريات گلآقا كه از هر قشري خواننده دارند، گرچه اصطلاحاً «مردمي»اند، اما در عرصة طنز ـ به عنوان شاخهاي از ادبيات فارسي ـ جايگاه والايي دارند و مورد پسند و تأييد صاحبنظران و اهل تحقيقاند. به عنوان مثال: در اولين نمايشگاه مطبوعات كه در ارديبهشت 1371 كه همزمان و پيوسته با «چهارمين نمايشگاه بينالمللي كتاب تهران» برگزار شد، گلآقا از ميان تمامي نشريات كشور، حائز مقام اول شد و به دريافت جايزه اول نمايشگاه مطبوعات (لوح بلورين و تقديرنامه) مفتخر گرديد. در دومين نمايشگاه مطبوعات (ارديبهشت 1372) نيز جايزه دوم نمايشگاه را از بين تمام نشريات كشور نصيب خود كرد.
در ارديبهشت 1373 در سومين نمايشگاه و اولين جشنواره مطبوعات، مقام اول و جايزة اول جشنواره مطبوعات كشور (لوح زرين) به گلآقا اهدا شد و كميتة آيين نگارش اولين جشنواره مطبوعات، متشكل از اعضاي گروه نگارش فرهنگستان ايران، گلآقا را به عنوان نشريه برتر در زمينة درستنويسي و حراست از حريم زبان و ادب فارسي تأييد و براي احراز مقام اول به هيأت داوران جشنواره مطبوعات معرفي كرد.
مشكلات انتشار هفتهنامه، ماهنامه، سالنامه و كتابهاي گلآقا، از فعاليت صابري در اطلاعات كاست و نهايتاً در سال 1372و پس از نُه سال به تعطيلي موقت ستون دو كلمه حرف حساب در اطلاعات انجاميد.
آشنايي علمي و توأم كيومرث صابري با سياست و ادبيات، موجب شد كه نوشتههاي او، هم از حيث قالب و هم از حيث محتوا، غني و درخور تأمل باشد. او نويسندهاي فرمگرا و در نظيرهسازي از منابع غني ادبيات فارسي، فوقالعاده توانا بود. شيوة نگارش صابري، سهل و ممتنع و غيرقابل تقليد بود.
صابري در سال 1345 ازدواج كرد. ثمرة اين ازدواج، يك پسر و يك دختر بود. پسرش آرش در سال 1364، بر اثر يك سانحة اتومبيل درگذشت. درگذشت او كه سال دوم دانشگاه را ميگذراند، بر قلب صابري داغي جانكاه گذاشت، اما باعث نشد كه او از هدفش كه شاديآفريني و مقابله با مفاسد بود، دست بردارد.
كيومرث صابري توانست با سرمايهگذاري روي جوانان، نسل آيندة طنز كشور را تربيت كند. او بيشك تأثيرگذارترين طنزنويس كشور بر ديدگاههاي طنز است.
طنز گلآقايي، آميزهاي است از: انتقاد، تجاهل، شفقت، انصاف، ادب، تدين، ايجاز، رندي حافظانه، اميدبخشي و شاديآفريني.
شخصيت گلآقا در «دو كلمه حرف حساب» شخصيتي بود دانا به امور، يك دنده، مستبد، جدي و مدير كه هميشه حرف اول را ميزد و گوشش به حرف هيچكس بدهكار نبود. عينك و عصا و قلم، از ملزومات شخص گلآقا بود.
«شاغلام» ـ آبدارچي گلآقا ـ نمايندة قشر عامي و آسيبپذير بود كه با بياني عوامانه و بدون تحليل، سياستهاي داخلي و خارجي دولت را زير سؤال ميبرد و عجيب است كه هميشه توي خال ميزد! گلآقا «تجاهل» ميكرد ولي شاغلام فطرتاً «عوام» بود و به همين علت، مدام مورد تنبيه شخص گلآقا قرار ميگرفت. عصا بر كله شكانيدن، دود دادن سبيل، كشيدن و پيچاندن گوش، يك لنگ پا كنار در ايستادن، دست به ديوارة سماور چسباندن و... از بلاهايي است كه گلآقا در هنگام ناراحتي، بر سر شاغلام ميآورد.
ممصادق نمايندة مردم كوچه و بازار بود. او هرازچندگاهي به گلآقا نامه مينوشت و با بيان مشكلات وانتقاداتش از گلآقا «رهنمود» ميخواست. «كمينه» ـ عيال ممصادق ـ سخنگوي زنان در «دو كلمه حرف حساب» بود. او نيز با نامه نوشتن به گلآقا، از بعضي مسائل مربوط به زنان يا فراتر از آن انتقاد ميكرد.
«مشرجب» پيرمردي دهاتي و كلاهنمدي بود كه تا پيش از خلق «شاغلام» در ستون دو كلمه حرف حساب، شخصيت مطرحي بود. بعدها نقش او در مجلة گلآقا ـ و نيز در ستون دو كلمه حرف حساب در اطلاعات ـ كمرنگ شد و به تدريج حذف گرديد.
«غضنفر» بيسواد مسؤول روابط عمومي گلآقا بود. او بيذوقترين عضو آبدارخانة شاغلام بود و به همين جهت، كارهاي اجرايي را به او سپرده بودند. گاه داخل بحثهاي «شاغلام» و «گلآقا» ميشد يا خودش چيزهايي مينوشت ولي اين كاره نبود!
صابري خالق اين جمع دوستداشتني بود و از دهان اين افراد، مشكلات و انتقادات جمعيت شصت ميليوني كشورش را بيان ميكرد.
شخصيت جدي و معنوي كيومرث صابري، به مراتب از شخصيت طنز او والاتر و درخور ستايشتر بود. كمكهاي او به مطبوعات، مدارس، افراد بيبضاعت، آسايشگاههاي معلولين و سالمندان، بيماران كليوي و تالاسمي، آوارگان عراقي، ستمديدگان بوسني و هرزگوين و... درخور تأمل و قابل ملاحظه بود.
آثاري كه تابهحال از صابري منتشر شده، عبارتند از:
1ـ برداشتي از فرمان حضرت علي (ع) به مالك اشتر (1357)
2ـ تحليل داستان ضحاك و كاوه آهنگر
3ـ مكاتبات شهيد رجايي و بنيصدر
4ـ اولين استيضاح در جمهوري اسلامي ايران
5ـ ديدار از شوروي
6ـ گزيدة دو كلمه حرف حساب (جلد اول)
7ـ گزيدة دو كلمه حرف حساب (جلد دوم)
8ـ گزيدة دو كلمه حرف حساب (جلد سوم)
9ـ گزيدة دو كلمه حرف حساب (جلد چهارم)
صابري در آبان ماه 1381 و همزمان با آغاز سيزدهمين سال انتشار هفتهنامة گلآقا، انتشار آن را متوقف ساخت. وي كه علت اين توقف ناگهاني را دلايل شخصي ذكر كرد، تا آخرين لحظه روزة سكوت خود را در اينباره نگشود.
گلآقاي ملت ايران سرانجام در صبح روز جمعه يازدهم ارديبهشت ماه 1383 پس از طي يك دوره بيماري به ملكوت اعلي پيوست.
روحش شاد كه هميشه مردمان را شاد ميخواست.
به مناسبت نو شدن کفش ها!! در سال نو!
ای کفش (( شکاف دار)) بنده
ای مایهء افتضاح و خنده
ای شاهد آه وناله من
پا پوش هفهشت ساله من
ای آنکه در این هفهشت ده سال
هرگز ننموده ای (( نک و نال))
ده سال تمام پا به پا یم
(( سگدو )) زده ای تو از برایم
هفت سال تمام کرده (( موس موس))
توی صف تاکسی و اتوبوس
هر روز زوقت صبح تا شام
تو بوده ای یک روند در پام!!
البته به روم اگر نیاری؟
گه گاه ز روی غمگساری
یک (( واکس)) نموده ام نثارت!
تا باز کشم به زیر بارت!!
بی تو چه مرا توان رفتن؟؟
جنس کوپنی چسان گرفتن؟
ای در صف آب و نان مرا یار !
تنهام!! بیا و باز مگذار
با این همه. انتظار دارم!
یک سال دگر شوی تو یارم!
ای شکل و شمایل تو ناجور
تا سال دگر مشو ز من دور!!
شاید فرجی به کارم آید !
اقبال نگفته یارم آید!
پولی رسدم زعا لم غیب!
خالی زخلل . تهی زهر عیب!
آن هم که مسلم است هر چند!
دستم به ((نو)) ات نمی شود (( بند))!!
جای تو چو آن به پا نمایم
آنوقت تو را رها نمایم!!
م.گل آقا ۵/۸
سلام بر همه دوستان
عیدتون مبارک
از خداوند بزرگ برای همه شما سالی سرشار از موفقیت و شادکامی خواستارم
ایشالله 10000 سال دیگه هم زنده باشیدو عید های آینده رو هم در کنارخانواده محترم
با خوشی و سلامتی ببینید!

تقدیم به خودم !!
و
آنهاییکه بی دوست مانده اند!
گفت: آدمها همه چيز را همينجوري حاظر و آماده
از مغازه ها مي خرند!
اما چون مغازه اي نيست که دوست معامله کند!
آدمها مانده اند بي دوست!!
تو اگر دوست مي خواهي مرا اهلي کن!
-پرسيد اهلي کردن يعني چه؟
گفت: يعني ايجاد علاقه کردن
و اين چيزي است که اين روزها پاک فراموش شده!
-پرسيد راهش چيست؟؟
گفت: بايد صبور باشي ! خيلي صبور!!
